اینجا، کمی بالا تر از این تل آب که دور همه ی این خاکریز را گرفته ، کمی گل، کمی لای آمده است تا توی لوله ی کتری برقی، همانی که توی آشپزخانه گذاشته کنار اجاق گاز. هنوز از کف خانه چیزی پیدا نیست که بداند قالیچه برفی کجاست،همان قالیچه که اگر لک شود باید بدود برای شستنش که رنگ نگیرد. پاهایش را یکی یکی آرام می آورد بیرون تا چکمه های لاستیکی نیوزلندی اش توی این رودخانه قهوه ای جا نماند. تازه توانسته دلش را آرام کند که از بو، هم نخورد. آهان! همین باید پیدا می شد! دسته بیل باغبانی را می گیرد می کشدش بیرون. توی آشپزخانه چه می کند. حالا می تواند کارش را شروع کند. اینجا هنوز خانه است. در باز است و برای پیدا شدن کفپوش چوبی همه ی این لجن ها باید بروند بیرون. اینجا خانه است ولی توی این شهر رودخانه راهش را گم کرده است.
+ نوشته شده در بیست و پنجم دی 1389ساعت 15  توسط سینا
|
بهانه ای شده است که در فشار غربت ساز وطن کوک شود و نغمه های سبز سبز در این هوای سرد جان من و مرجان را سر شوق بیاورد.
نمی توانم بنویسم
و این به آن دلیل است که
نیروی زیادی برای تحمل این روزها نیاز دارم
و من به این عادت دیرینه که نگویم
تا درمان شوم
و روزگار به روز شود ،
پایبند که نه ،
بلکه دچارم.
برایم آسان نیست که هیچ باشم
و آنقدر بزرگ نشده ام
که کوچکی را تاب بیاورم
و این خط اول قصه ی این روزهاست
که ورد ورد وجودم را پر از سحری میکند
که قفل غرورم را نمی شکند.
می خواهم که مؤمن باشم به سر آمدن زمستان و به این شوق ساده فردا من و مرجان بلند می شویم و می نویسیم سبز .گاهی فکر می کنم چقدر ساده زمستان ها بهار می شدند و چقدر چقدر
برای یک روز بهاری
دلم تنگ شده است.
+ نوشته شده در بیست و یکم خرداد 1388ساعت 20  توسط سینا
|
بد جور خسته ام ، پس هستم و نای نوشتن ندارم . . .
+ نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 17  توسط سینا
|
هیچ خبری که امیدی را تازه کند نیست. تنها تکرار بی سامانی اوضاع است و بس ، اما من تازه شده ام. به جریان افتاده ام. انگار که رسیده باشم. انگار که دم کشیده ام. انگار از چرت بعد از غذا بیدار شده ام با هزار ایده و برنامه. برای پیدا شدن یک تصور کوچک از کلیت زندگی سرخوش شده ام و فهمیده ام که با خلاصه شدن مفاهیم شلوغ و مبهم چقدر آرام می شوم. تصویر و نماد هم برایم معنی تازه پیدا کرده اند. رابطه خوبی بین من و مفهوم و دنیای بیرون برقرار شده است. از حضور بیرونی ام تصور تپه ی میان دشت را پیدا کرده ام اما درونم را هنوز نتوانسته ام ساده ببینم.
+ نوشته شده در بیست و سوم فروردین 1388ساعت 16  توسط سینا
|
مثل برق و باد روز ها و شب ها می گذرند. یک روز چقدر کوتاه است. ماه ها چقدر زود تمام می شوند. هر روز کاری برای انجام هست. اگر بعضی ها مهم تر نباشند می شود حس کرد که زندگی بیرون از اجبار روزمرگی برای شغل و کسب در آمد، پر از خواسته های کوچک و بزرگ است. بعضی وقت ها فکر می کنم چقدر از زندگی، تصور بلند و طولانی ای دارم در حالیکه اصل آن کوتاه است. مثل بالا رفتن از یک تپه ی کوتاه وسط دشت می ماند. می روی بالا می بینی که چقدر افق های دوری وجود دارند. خیالت تا آن دور ها پرواز می کند اما فرصت تو فقط برای پایین آمدن از همین تپه کافی است.تمام زندگی تو همین لحظه های بالا رفتن و دیدن و پایین آمدن است.این تصور برای من زیبا تر است. ساده است. اندازه ی آن را می شود فهمید. توی این تپه نوردی لحظه های زیبایی وجود دارد که همه لطفش به تکرار نشدنی بودن آن است. تلی از اطلاعات و ارتباطات وجود ندارد که گیج بشوی که چطور انتخاب کنی. می دانی که باید هر فرصتی را اولی و آخری بدانی و همه چیز هر لحظه را همان جا تمام کنی. عجله ای در کار نیست زیرا دنیا به اندازه ی این تپه کوچک شده است. پر زندگی می کنی با تمام وجودت. سلامت زندگی می کنی که کام شیرینت به جوهر تلخ آلوده نشود. آدم ها زیبا می شوند. سختی ها چندان سخت نمی مانند و از همه مهمتر گم نشده ای که توی گیج و ویجی گل ها و آدم ها را زیر لحظه های مضطربت له کنی. تمام وجودت توی کمر این تپه صرف می شود که این ساقه خمیده سرپا شود. تو دیگر این جا نیستی. کارت را خوب و با تمام وجود انجام می دهی آن جور که لذتش را تمام و کمال ببری.
+ نوشته شده در بیست و دوم فروردین 1388ساعت 17  توسط سینا
|
یادت میاد لای در گیر کرده باشی. توی کوران دوندگی که همه دارند از در تو می روند اگر رد نشده باشی ممکنه یکی از احتمال های زیر جواب بده:
1) اگر در با سزعت در حال یسته شدن باشد و تو حدس بزنی که رد می شوی چند احتمال زیر می رود :
1) چون در هنگام دویدن کله آدم جلو تر می رود اگر قبل از بسته شدن در تو درست در همان گروه لحظات، دم در باشی چند احتمال زیر را می شود حدس زد:
1) اگر تو هم با سرعت زیاد در حال دویدن باشی این احتمالات می رود که کله ات بماند لای در و کاری ندارم به آنهمه احتمال که ممکن است به خاطر سنگینی در و لبه تیزش برود اما احتمال می رود که بعد آن آنقدر گیج شوی که نفهمی از در رد شدی یا هنوز پشت دری.
اگه آن طرف ها بودی دستم را بگیر که بد جوری کله ام درد می کند. . .
+ نوشته شده در هجدهم بهمن 1387ساعت 14  توسط سینا
|
بعضی وقت ها فکر می کنم این ها یعنی مردم
ملبورن ممکنه چه جور غصه ای داشته باشند.از چشم من همه چیز برای داشتن یک
زندگی آدم واری هست.هر جور و هر سبکی که بخواهی میتونی زندگی کنی.اگه اهل
خانواده ای می توانی با زن و ده تا بچه توی یک خونه بزرگ زندگی کنی و غم
فرداتم نباشه،اگه الوات باشی میتونی خودتو از الواتی خفه کنی (فقط موقع
رانندگی تو خونت الکل نباشه که روزگارت سیاهه به معنی واقعی کلمه)، اگه
اهل علمی امکانات کافی داری که توی تحقیق و تفحص غرق بشی و خفه نشی ، اگه
اهل عملی می تونی اینقدر بدوی که جونت در آد ،اگه عاشق طبیعتی میتونی بری
مزرعه داری و دامداری کنی که از قضا نونت تو روغنه و با بنز و لکسوز میری
سر طویله،اگه اهل شهر و شلوغی هستی میتونی بری شهر و توی طبقه صدم برج
خونه بگیری و تو جمعیت لول بزنی،اگه اهل جای آرومی می تونی دور شی از شهر
اما همه چیزم دم دستت باشه،اگه اهل ددری از نز دیک خونه انتخاب داری تا
مغز جزیره و قاره ،اگه بخوای هوایی بری می تونی ،زمینی میتونی (شرمنده!
زیرآبی نمی تونی) و و و
خب سوال سختیه !!
یک مجموعه داستان کوتاه برگزیده از
استرالیا می خوندم ،داستان اولش یک زن با سه بچه بود که شوهرش ولش کرده
بود و اون می خواست روحیه اش رو حفظ کنه،داستان خیلی خوش ترکیب بود اما
درد توش خیلی جون نداشت مثل درد های جوندار وطنی خودمون.اما بازم توی
احوال اینور آب باید گفت : امان از بی وفایی!!!
+ نوشته شده در بیست و پنجم دی 1387ساعت 14  توسط سینا
|
وقتی که یک الف بچه به تهدید جیغ و شیون مجبورت کند وسط ریتم تلق تلق قطار قصه بسازی آنهم قصه ای که سرش را گرم کند که یادش برود چند دقیقه بی حرکت توی کالسکه اش مانده و یادش برود که از وقت نهارش گذشته و یادش برود که چوب شور های توی کوله پشتی بابا تمام شده و ساندویچ پنیر که پرت شده روی زمین خاکی است و همراه قصه بماند و گریه سر ندهد که ما که از قطار پیاده شدیم راننده قطار کجا رفت،اگر عمری و وجودی و اعصابی از آدم باقی بگذارد ،آنهم آدمی که غربت گلویش را فشار می دهد و بی هم زبانی زبانش را و ادبیاتش را لال مانی کرده است و اینکه همزمان ایستگاه را حواست باشد که جا نمانی و با این همه سررشته داستانت لای این همه جمعیت با صداهایی که می شنوی و نمی فهمیشان زمین نیفتد و قهرمان داستان به سرمنزل مقصود برسد،این همه با هم قصه گویت می کند.حتی اگر عاجز باشی با کسی بیشتر از چند کلمه حرف عادی بزنی و در تمام عمرت نتوانسته باشی یک قصه برای خودت تعریف کنی.حتی وحتی .آنوقت می فهمی که باید گذشته را با المان های ذهن الف بچه دوباره بسازی و بفهمی که هیجان آن لحظه یا "آن" آن لحظه چه بوده است که او می خواهد آنرا برایش دوباره و دوباره احضار کنی.می فهمی که لذت تصور با کمک المان هایی که تجربه شده اند در حالتی که هنوز تخیل با آن قوای بی حد و حصرش بیدار نشده است چقدر کمک می کند که او بفهمد که خودش، که حالا با به یاد آوردن سهم بیشتری از گذشته در گذشته هم حضور پیدا کرده است ،به عنوان یک هستی مستقل چیست و بودن را تجربه کند.شاید بودن تجربه حضور در دامنه وسیع تری از لحظه ها باشد آنگونه که تخیل مرز دنیای تجربی را هم در می نوردد و در فضایی مختلط امکانی از حضور برای این جانور دوپای عجیب فراهم می کند.قصه شاید بسیار جدی تر از یک تفنن ساده باشد چرا که در ساده ترین فرم هایش که شاید همانهایی باشد که من و مرجان می سازیم بیشتر فهم تجربه عجیب به یاد آوردن حضور در زمانی گذشته است تجربه ای که اگر از نو نگاهش کنیم و از نگاه کسی که از مفهوم زمان هیچ ایده ای ندارد و همه چیزش آنی است که الان اتفاق می افتد تجربه ای شگفت انگیز است که شاید ترسناک و وهم آلود و شاید سرگرم کننده و هیجان آور باشد.امان از این قصه که تمامی ندارد . . .

+ نوشته شده در بیست و دوم دی 1387ساعت 16  توسط سینا
|
اینکه لای چرخ دنیای جدید و قدیم گیر کرده ایم و چوب شده ایم نه به عصای موسی ربط می تواند پیدا کند ،نه به اختراع چرخ .کار سختی نیست که تنه شکسته درختی را هل بدهی و ایده چرخ توی وجودت گیر بیفتد و یک روز دستت به کار برود و این گرد گردون،چرخ، ناغافل پیکره ی غول پیکر تمدن بشری را هل بدهد توی یک سرازیری درست و حسابی.کافی است دنبال یک دردی راه افتاده باشی توی همان جایی که داری یعنی جنگل.شاید کار سختی هم نباشد که بعد از اختراع چرخ ، تو هم همان چرخ را بگیری و همان طوری مثل بقیه ابنای بشر به کارش بگیری.گیرم که تو اختراعش کرده باشی یا نباشی.
حالا چطوری است که ما ماشین و جاده و بانک و فروشگاه و آپارتمان و تلوزیون و برق و یخچال و لوله و شیر فلکه و چراغ راهنما و کتاب قانون و اینترنت و فرز و کارخانه فولاد و پالایشگاه و مجلس و روان شناس و انتخابات را داریم و باز چرخمان نمی چرخد.این آدمها که همین ها را دارند و بلکه خیلی کمترش را چطور به سامانند و ما آن حال و آن رویتیم.
فکر می کردم شاید بعد مهاجرت چیزی دستگیرم شود که نشد و به جهل خانگی ام یک جهل غربت هم اضافه شد که شد جهل مرکب .شاید هم این چوب گیر کرده لای رینگ های پهن و استیل این تمدن عصای موسی است که می خواهد معجزه کند.
+ نوشته شده در چهاردهم دی 1387ساعت 16  توسط سینا
|
این روزها که استرس پیدا کردن کار و خانه و شمارش معکوس اندوخته ها به علاوه مساله حفظ روحیه شادابی و سرزندگی برای حفظ سلامت سامیار و حس غریبگی و ندانستن های جور و واجور، رنگ و روی نمودار تابع کذایی سینوس را باز کرده و حال نامبرده با حفظ سمت گرفته و ول می شود حضرت ارزیاب بزرگ (منتسب به خودم) به هر بهانه ای در حال کند و کاو و حسابرسی و تدارک کارنامه اعمال گذشته می باشد. امروز به بهانه نیافتن نقشه ها و کارهای در خور جهت تهیه کارنامه کاری کل شخصیت حرفه ای و دیروز به بهانه نداشتن حوصله کافی در بچه داری و همسر داری کل شخصیت خانوادگی و پریروز به بهانه استرس زدگی فردیت کلی من را به محکمه برد و وکیل مدافع نزار و حیف نون فقط توانست که طلب وقت کند تا بررسی دقیق تر ، فقط توانستم تبارک بگم به بی خیالی ام که خوب حریف شغال و جمله های شغالیه. . .
بگذریم که ممکنه شغاله راست بگه . . .
+ نوشته شده در نهم دی 1387ساعت 13  توسط سینا
|